|
|
|
|
|
يادت میآيد من تمام مردگان بودم. مردگان تمام پرندگانی که نمیخــواندند وتو آواز تمام زندگان بودی و چه زيبا میخواندی وقتی با تمــام خـــودم شنيدمت قــبل ازآنکه سيل چشمانم تمام دنيا را ببرد.
يادت میآيد چقدر زيبائي؟ ومن چقدر زيبائی تورا پرستش کنمچقدر؟تا باورکنی... و((...)) چقدر کوچک است زمانی که فکر من توئی وذکر من. وبرای تقديمی به چشمت چه حقير است تمام مهتاب شبهای دنيا وتو چقدر بزرگی. لطفاً برايم يک مشت آب بياور تا درآن حقارتم را تماشا کنم. يادت میآيد چقدرحقيرم؟ بايد يادت بيايد که آسمان آبی بود و من چقـــدر تو را دوست دارم وچـقدر راحـــت است منی که تورا نمیشناسد. يادت میآيد چقدرزيبائي؟ شب بود وسايههای ما خود آفتاب بودند بدون تابش بدون چرخش.وتو چقدر بزرگی، بايد يادت بيايد که من حتی يک ستاره هم ندارم وچقدر سخت است بی ستاره بـودن. يادت میآيد چقدرزيبائي؟ وچـقدر نامت عــزير است. اين صـورتکها نمیگذارند تورا ببينم وچقدر چشم من بيهـوده است؛ من معنی کلمات را نمیفهمم تــو معنی کلمات بودی.چه هوهوی کرکنندهای دارد باد وتوچقدر بزرگی. چشمانت چشمانت پنجـــرهای بسته است و چشمهای من چقدر شبها نخــوابيدند و تورا در خـــــواب ديدند و باز نخـــوابيدند و تو هنـوز زيبائی.يادت هست که نيامـدنت پايان است؟پايان تمام کوچکها ومن. راستی جـــــاده ها چقدر زيادند ومنی که پيامــبرش را گم کرده ورسالـت تــــو را انجام میدهـد...يادت هست که جادهها چقدر مارا تحمل کردند ومن چقدر حسرت میخورم، به خاطر نگاههايی که به تو نکردم وتو چقدر بزرگی... يادت میآيد چقدرزيبائي؟ و من هنوز از راهبندهای زيبا میترسم واز جای خالی ونيمکتهای قديمی وپنجرههای غبار گرفته و از تمام آسمان.من چقدر گشتم تا تورا پيدا نکنم وچقدر گشتم به گرد تــو وتو چقدر بزرگی و من هنوز میگردم...
سلام خوبی زمستون مبارک با همه سردی از راه رسید با اینکه سردی اسن زستون از سردی قلب بعضی از آدما کمتر است همین جواب تو نمى دانم چرا عادت كردهايم تنها به دلمشغولى هاى خودمان اهميت بدهيم و نفهميم ديگران، نزديكانمان، گاه تا به چه اندازه دوستمان دارند. نمى فهميم..آنقدر نمى فهميم كه گاه، كه با اتفاقى كوچك به خود مى آييم، از اين همه ناسپاسى و نامهربانى به خود مى لرزيم و مى ترسيم از روزى كه ديگر براى همه چيز دير شده باشد .گاه فقط آدمهايى برايمان مهم مى شوند كه اصولا لياقتش را ندارند، آدمهايي كه ذره اى از محبت ما را قدر نمى نهند و ما، نمى فهمم چرا، اينهمه تقديرشان مى كنيم و در عوض، مهربانى بى دريغ نزديكترين كسان را از ياد مى بريم..كسانى كه آنقدر نزديكند كه ديده نمى شوند و آنقدر مهربان كه به رويمان هم نمى آورند و ما، با پررويى تمام، هر آنچه خواست ماست، حق خود مى دانيم و هر آنچه خود نمى خواهيم، توقع نابجاى آنان .به راحتى آزارشان مى دهيم و حق اعتراض را ازشان دريغ مى كنيم. مهم هم نيست كه شادند يا نه، اصلا مى خندند يا نه. مهم هم نيست كه براى ما چه كردهاند و ما براى آنها چه. هيچ چيز مهم نيست غير از خواستهى خودمان، حتى اگر بر بار غمهايشان بيفزايد .گاه خيلى بى رحم مى شويم. خيلى ...
|
||
|
+
نوشته شده در دهم دی 1384ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط غزل
|
|
||