|
|
|
||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در هفتم دی 1384ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط غزل
|
|
|||||||||||||||||
|
|
|
|
|
کفش هایم گلی است . گلی از این سرزمین و کویر هایش..................
غروبش دلگیر است .پاهایم خسته اند.. شتاب ندارند.ولی چشمانم تا دور دست ها را می نگرد. تا چشم می رود خاک است .خاک خاک خاک. چه زیبا عالمی است و چه جان فرسا غمی.فریاد می کشم و پرده از اسرار دل می گشایم. آسمان زیباست و غروبش دلگیر غم دلم صد چندان می شود .جرعه ای آب می نوشم و می روم . خدای من هنگام غروب است و خورشید زیبا اشعه اش بر همه جا نفوظ دارد.می نشینم زیر غروبش و با خورشید صحبت می کنم. پرندگانی که هرازگاهی می گذرند .بیشه هایی که فرسنگ ها با هم فاصله دارند .
حس عجیبی است دل خسته ام نمی دانم همچون مجنونان بیابان زده بگریم یا همچون دیوانه ها بخندم. این لحظات از سرنوشت و زندگی برگ های پایانی قمار است . خسته دلم. چشمانم همچون رودی جاریست بر گونه هایم و گونه هایم همچون بستر رود اشک هایم را هدایت می کند. چشمانم بارانیست و هوای دلم ابری است و در هوای دیار خویش می گرید. گویی این فضا دل را هم آشفته کرده است. دستانم می جنبد و نگاهم به انتهای بی پایان این جاده بند است قماریست با سرنوشت و من قمار بازی حرفه ای قمار بازی که هرگز میدان نبرد را خالی نمی کنم. ولی هنگامی دستانم در گذاشتن برگه می لرزد که نگاه خداوند را احساس نمی کنم. ای بزرگ ای پاینده و جاودان خسته دلم . ای معبود بی همتا ای که آفریدگاری و هیچ هنگام بنده گانت را تنها نمی کنی دوستت دارم دوستم بدار...حتی برای لحظه ای . لحظه ای مانند فرشتگان شب ها هنگامی که می خوابم قبل از اینکه لب از لب بگشایم از هوای دل با خبری . پس ای خوب مرحم دل تنهایم باش و دردم راتسکین بخش......................
|
||
|
+
نوشته شده در هفتم دی 1384ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط غزل
|
|
||