تبليغاتX
به نام تنها قدوس عاشقان
هیچگاه دنبال کسی نباش که با او زندگی کنی دنبال کسی باش که بی اونتوانی زندگی کنی
   
  صفحات عاشقولانه شیطنتهای عاشقولانه
  افکار عاشقولانه جادوهای عاشقولانه
  کلیپهای عاشقولانه زیباترین نامه های عاشقولانه
  عکسهای عشقولانه رازهایی برای مردان
  وبلاگهای عشقولانه رازهایی برای زنان
  ملاقاتهای عشقولانه زنان دلخواه شوهران
  شعر و غزلیات شوهران دوست داشتنی
+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1384ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط غزل  | 

vخشم خاطره آزردگی است.

vخشمگین شدن دلیلی است برابر از ننمودن آزردگی خاطر در زمان وقوع

vخود شما مسئول ابراز احساساتتان هستید , ولی توضیح خشم کار مشکلی است.

vبیرون ریختن خشم بدون آزار دادن دیگران امری غیر ممکن به نظر می رسد. بهترین راه برای ابراز خشم باز

 نمودن دریچه های قلب است.

vبرای خاموش نمودن خشم ابتدا باید آزردگی را شناخت. مشکل می توانید آزردگی خود را نشان دهید اگر

 ظاهرا خودتان را مقاوم جلوه دهید.

vاگر بخواهید برای محافظت از خودتان احساستان  را مخفی سازید , واقعیت وجودتان به تردید می افتد و

 ارتباطتان با خود واقعی قطع می شود. حتی اگر دردتان را ندیده بگیرید باز هم در رفتارتان آزردگی و خشم دیده

 می شود. شما نسبت به آزردگی حساس می شوید و رفتارتان با دیگران نا هموار می شود.

vمحافظت دیگران با کنترل خشم خود باعث می شود که آنها از شما فرار کنند.

vبعد از مدتی به احساس بد داشتن عادت می کنید و هنگامی که دیگران مشکل شما را بپرسند قادر به اعتراف

 نمودن   نخواهید بود و آزردگی خاطر کوچک تبدیل به مشکلی بزرگ و کهنه تبدیل خواهد شد.

vآنهایی که باعث آزردگی خاطر شما شده و بعد مانع می شوند که خشمتان را ابراز کنید بزرگترین لطمه روحی

 به شما می زنند.

vهر کسی بتواند خشمتان را درون بطری وجودتان مخفی سازد قادر به کنترل شما خواهد گشت.

vباید خودتان را از خشم رها سازید تا بتوانید دوست داشته باشید.

vهنگامی که عشق دست دوستی با خشم می دهد , عشق معنی واقعی خود را گم می کند.

vاما هنگامی که خشم با عشق آمیخته می شود همچنان خشم معنی می دهد.

vخشم خود را در زمان و مکان مناسب ابراز کنید تا همیشه بتوانید دوست داشته باشید.

vتا زمانی که ازردگی روی لبهایتان ظاهر شود عشق همچنان شما را تعقیب می کند

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1384ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط غزل  | 

Click to view full size image
+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1384ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط غزل  | 

سلام به دوستای عزیزم...

اومدم ازتون تشکر کنم.

خیلی دوستون دارم. ممنونم که ما رو همراهی می کنید.

دوستون داریم.

سایتون کم نشه.

یا علی خدا نگهدار

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1384ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط غزل  | 

سلام بچه ها قصد نوشتن مطلبی رو ندارم فقط میخواستم که از بچه هایی که من و غزل رو با نظراتشون همراهی میکنن تشکر کنم واقعا ممنون

یا علی( ارمغان)

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آذر 1384ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط غزل  | 

سلام دوستان باز هم از کم لطفیتون ممنون یه لحظه پیش خودم گفتم چرا به روز کنم وبلاگو اما خب بازم شوق نوشتن و اینکه شاید از اینهمه آدم یک نفر بتونه متنامو بخونه و بفهمه و حس کنه شوقمو ۱۰۰ برابر کر...

 بچه ها میدونین یه جورایی دلم گرفته،حالم گرفتس،ازمردم دلم گرفته از چیزایی که میبینم حالم گرفتس، از چیزایی که شاید حتی برا بعضی ها مهم هم نباشه، نمیدونم چرا احساس آدم ها با هم انقدر فرق داره، نمیخوام بگم خودم آخره احساساتم نه، خود من به بی احساس بودن معروفم اما یه چیزایی هست که آدم نمیتونه به روی خودش نیاره...

 نمیدونم تا حالا با این صحنه برخورد کردین که یه بچه با لباس گرم تو هوای زمستونی دستش تو دست باباش،دارن سواره یه ماشین مدل بالا میشن دست اون بچه هم انواع خوراکی هاست، میریم اون طرف خیابون، یه بچه دیگه با یه لباس نازک تو این هوا تک و تنها با کفشایی که جولوش باز شده و تو کفشش پر آبه تو دستش هم یه جعبه آدامسه ، با نگاهی پرحسرت با چشمایی پر اشک نگاشو دوخته به همون بچه ای که داره میره و تا آخر خیابون هم با نگاهش اونوبدرقه میکنه در همین لحظه است که از شدت ضربه دست محکمی تو گوشش به خودش میاد یه تلنگر میخواست که اشکاش بیاد پایین  و اون تلنگر هم چیزی نبود جز کشیده صاحب کار...

پسرک میبینه که اون پدر بعد از خریدن خوراکی برای بچه اش، اونو میبوسه،

 هر دو بچه ها یه گرما رو، روی گونه هاشون حس میکنن اما یکیشون گرمای بوسه پدر و دیگری گرمای دست صاحب کار...

 میتونین مجسم کنی که چی میگم؟ این اتفاقات کم نیس تو هر جای این شهر پا بزاری میبینی یه همچین چیزایی رو، تکلیف این بچه ها چیه؟ گناهشون چیه که یکیشون باید پناهگاهش دستای سرد کوچه پس کوچه ها باشه و یکیشون پناهگاهش آغوش امن پدر و مادر...

یا علی(ارمغان)

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1384ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط غزل  | 

این ایدیه منه:

kemiyaye _  mehr  

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1384ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط غزل  | 

سلام...

من امروز اومدم  از شکست بنویسم...

می دونید به نظر من اصلا شکست وجود نداره این خودمون هستیم که با نا امیدی زندگی رو متوقف می کنیم.

آره عزیزم تا خودمون نخوایم هیچ اتفاقی نمی افته...همیشه این جمله اگه تو ذهنمون باشه تو همه ی مراحل زندگی موفقیم  که بگیم من همونیم که خودم فکر می کنم نه کمتر نه بیشتر...

چرا ما باید تو جونی و نوجونی که بهترین لحظه های زندگیمونو  زندگی رو متوقفش کنیم و افسار دلمونو بدیم به دست ثانیه ها و روز مره گی...

این نعمتی که دیگه بر نمی گرده.آره جونم اون وقت باید بشینیم و حسرت بخوریم...که چرا ؟  از جونیمون استفاده کنیم ولی درست...همیشه یادمون باشه که نذاریم حسرت دیروز و بخوریم که چرا ازش استفاده نکردیم...

بیاین با اراده باشیم مثل طوفان باشیم پرانرژی ولی نه طغیان گر...از نیروی جونیمون استفاده کنیم ولی جائی رو ویران نکنیم.

دل کسی رو نشکنیم. زندگی بهترین نعمتی که خدا به ما داده رو از دست ندیم..

تو هر مرحله از زندگی بدونیم خدائی داریم که تمام کارهامونو زیر نظر داره.به خدا اینا شعار نیست حرف دله.اونائی که صاحب دلن می دئنن من چی میگم.

اگه خیلی رفتیم بالا رفتیم تو اوج خوشبختی و بی نیازی و اوج علم و دانش بدونیم که خدا ما رو رسونده همش لطف خدا بوده درسته خودمونم همت داشتیم ولی تا خدا نخواد هیچ اتفاقی نمی افته.........

آره عزیز دلم بدونیم کی هستیم و از کجا اومدیم....

باقی خدا وبس.......    یا علی ... خدا نگهدار...

غزل...

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1384ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط غزل  |